سفر دینا به سرزمین تاپالوگا
.gif)
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود، دینا کوچولوی قصه ما تک و تنها نشسته بود و با خودش فکر میکرد، حسابی حوصلش سررفته بود و نمی دونست چکار کنه که یک دفعه فکری به ذهنش رسید، دورو برش رو خوب نگاه کرد و چیزی را که می خواست پیدا کرد بله بادبادک ها همون وسیله ای بود که دینا به اون احتیاج داشت، بادبادک ها را گرفت و از زمین بلند شد

رفت و رفت و رفت

تا که یکدفعه بند بادبادکها پاره شد و دینا کوچولو افتاد توی آب

دینا کوچولوی داستان ما حالا که دید افتاده توی آب خونسردی خودش را حفظ کرد و پیش خودش فکر کرد چی بهتر از این و شاد و خندان شروع کرد به شنا کردن کنار ماهیهای ناز وقشنگ، شنا کرد و شنا کرد تا که رسید به خشکی و یکدفعه خودش را وسط یک جنگل زیبا و رنگ وارنگ دید

در حال قدم زدن در این جنگل زیبا بود که یکدفعه اژدهای کوچولویی به اسم تاپالوگا اومد پیشش

دینا مات و مبهوت مونده بود این آخه چیه ، چی میگه ولی تاپالوگا شروع کرد با دینا صحبت کردن و از سرزمین خودش برای دینا تعریف کرد و تعریف کرد

تا اینکه دینا راضی شد و با اون به سرزمین تاپالو گا ها رفت

حسابی تعجب کرده بود اینجا چه جاییه ، چه سرزمینیه ، یواش یواش از این سرزمین خوشش اومد و تصمیم گرفت مدتی را اونجا بمونه

قصه ما به سر رسید دینا خانم به خونش نرسید.
![]()
![]()
![]()
.gif)
![]()


سفر دینا به سرزمین تاپالوگا
